دوباره دل هوای با تو بودن کرده
شعر
کاری به کار عشق ندارم! من هیچ چیز وهیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کسی را که دوستتر بداری حتی اگر که یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ می کند... پس من با همه وجودم خودم را زدم به مردن! تا روزگار ـ دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر تازه را هم نا گفته می گذارم..... تا روزگار بو نبرد... گفتم که... کاری به کار عشق ندارم! از کوه غم دلمون ؛ کاه ساختم ! نمیدونستم چهل کلاغ عشقمون را یک کلاغ می کنی ! پ.ن:دردو میبینی و درمونمون نمی شی... بعضی از لحظات همون بهتر که دفن بشن تا ثبت ...! پ.ن:این روزا احساس میکنم هیچکی صدامو نمیشنوه حتی خدا..... سلام انگاری غم نمی خواد دست از سر من برداره.....انگاری تا نابودم نکنه ول کنم نیست...شاید من واسه این هستم و نفس می کشم که هر چی غم دنیاس بیاد سراغم..........راستی وقتی من می میرم غم پیش کی میره؟........... یعنی تا کی باید زنده باشم و نفس بکشم؟ تا کی؟اصلا منتظر چی هستم؟ چی می خوام؟ خدایا........دوسم داری مگه نه؟ خودت می گی خودت گفتی همه بنده هاتو دوس داری..... من هیچی ازت نمی خوام . هیچی.............فقط می خوام خیلی زود....زودتر و زودتر نفسمو بگیری...........امروز . همین حالا . شب. فردا. هر چی زودتر باشه بهتره......تو چه طور خدایی هستی که سالهاست عذاب کشیدنمو نگاه می کنی و کاری برام نمی کنی.....مگه تو خدا نیستی... مگه تو اونی نیستی که هر کار بخوای می کنی . کاری که حتی به ذهن ما بنده هات غیر ممکنه.... من میرم....من باید برم..........آخه چه قدر دروغ........چه قدر نامردی....چه قدر فر یب......... برا چی باید بمونم ؟ چون تو می خوای؟ چون تو اراده کردی که من باشم و زجر بکشم!!!من کفر می گم تو قهرت می گیره...آره من کفر می گم..........داره ۸ ماه می گذره و تو فقط و فقط به من نگاه می کنی....ضجه ها مو .....التماس کردنمو......باشه تو که التماس بنده هاتو دوست داری.... امشبم تا صبح التماست می کنم.....................آخه تو چه جور خدایی هستی.......... من تاوان چی رو دارم پس می دم؟.............تاوان به دنیا اومدنم.......نفسایی که بهم دادی؟.......من نمی خوام دیگه نمی خوام نفس بکشم....نمی خوام..........تا کی؟تا کی؟......................... مگه من آدمم؟آره مگه منم می شکنم...مگه منم می فهمم............ آخه چرا خدا..............چرا؟ احساس می کنم. روحمو که زخمیه. که دیگه نا نداره....که خستس. که می خواد بره و اسیر این تن لعنتیه......من خستم خدا.........من از گریه کردن متنفرم.....از دلشوره بدم می یاد..... میگن همه چی درست می شه......پس کی خدا؟....................... از اینکه از صداقتم از سادگیم سواستفاده شه بدم می یاد.......... من خستم خدا............. پ.ن: خیلی خســــــــــــــتم!! انقدر که دوس دارم وقتی خوابیدم !! چشمامو که میبندم دیگه نتونم بازشون کنم!!.ای خدااا خودت کممکم کن صدبار دوستت دارم هزار بار دوستت دارم اگر همه ی این صفحه را پر کنم از این جمله ی دوکلمه ای باز هم کم است همه ی حرفها نگاهها و عشق ها در این دو کلمه ی جادویی نهفته است این صادقانه ترین صمیمی ترین و باشکوه ترین چیزیست که دو آدم می توانند به هم بگویند صدبار هزار بار و برای همیشه ی عمر به تو می گویم دوستت دارم آخ که هرچه بیشتر می گویم دوستت دارم انگار که بیشتر دوستت دارم انگار که با هر بار گفتن این کلام جادویی معنای تازه ای در آن ریخته می شود انگار که همه ی سلول هایم با هم می گویند که دوستت دارند گاهی خودم هم از این همه عشق دیوانه وار به هراس می افتم گاهی از این که انسانی بتواند این همه عشق را با خود حمل کند به وحشت می افتم آخ که نمی دانی یعنی نمی توانی بدانی که چقدر دوستت دارم حیف که دوست داشتن را نمی توان متر کرد یا توی ترازوگذاشت حیف که نمی شود از دوست داشتن عکس گرفت و آن را قاب کرد حیف که هیچ منطقی نیست تا با کمک آن بتوان ثابت کرد که عشق به تو چقدر بیشتر از عشق مجنون به لیلیست دوست داشتن را نمی توان معنا کرد نمی توان نوشت نمی توان نقاشی کرد نمی توان نگاه کرد دوست داشتن را فقط باید نوشید باید حس کرد باید بویید باید گفت بی آنکه کسی حتی معشوقت معنای آن را بفهمد باید سوخت باید دود شد باید پروانه شد باید پروانه شدباید پروانه شد باید پروانه... دلتنگت هستم .... و این خط غریب .... و این چشمان خسته .... و این دست های مهربان ..... عجیب بیقراری می كنند ..... عجیب دلتنگت هستم و می دانم كه اگر لبخند بر لب های تو بدرخشد .... قدم هایم پرواز می آموزند .... و دلتنگ تر می شوم .... از این انتظار فرسوده كننده كه گریزی ندارد .... ! تنها مانده ام و غریبانه خاطرات مكررمان را دوره می كنم .... و به یاد می آورم که شیرینی بودنت را نباید فراموش کنم.. از تو چه پنهان خوب من : من جز تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو همه چیز را فراموش كردم .... د...ل....ت....ن.....گ....ت....م.....!!! بازم شادی و بوسه گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمیشه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو امدی به دنیا وجود اکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتم تو این ماه تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم با چندتا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که ۱۰۰۰ سال این جشنو بیریم به خاطر وجودت به خاطر بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس واسه تولد تو باید دنیارو اورد ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد اینا یه یادگاری تو خاطرهاته ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد تولدت عزیزم ر از ستاره بارون پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون تولدم مبارک امیدوارم ۱۰۰ سال به این سالا(مثل اینکه خیلی خودمو تحویل گرفتم) نیستش چقدر امروز من شکسته ام ... می خوام از دست تو بگريم تا برسم به اوج ابرا ... دیگه حتی چشمامم کم آوردن توی این هجوم اشکا ... می دونی ؟! راحته مردن ... اما وقتی موندی دیگه تو باید بجنگی ... چرا حتی لحظه ها سنگین شدن ؟! همون دقایقی که با تو حتی یه لحظه هم نبودن ... سینه ی سنگین و پر غصه ی من ... پر بغضه ... تو کجا و دستای خالی و سرد من کجا ... بیا ! کوچه ی این دل تنگه اما خالی از صدای پات ... سرده اما منتظر برای هرم گرمای نفسهات ... کاش می شد فقط خوبی ها و لحظه های خوب و پرخاطره با تو بمونه تو خاطرم ... اگه کوچت بی صدا بود در عوض تا دلت بخواد گریه های من پر از فریاد بود ، من تنها من خسته ... قلبمو با هر دو دستم می ذارم سر راهت ... یه روزی شاید بمونی با دلم ... تا از همه خستگی هام هیچی نمونه ، بدم به باد و بزنم فریاد ... شاید که تو تا همیشه باشی پیشم ... من تنها ، من خسته ، پر دردم ، پر غصه ... می دونم که تو می تونی و فقط خودت می تونی دستامو تو دست بگیری ببری تا اوج ابرا ... و من تو را به كسي هديه مي دهم ، كه از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر ... من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسنگ راه دور ، در خشم ، در مهرباني ، در دلتنگي در هزار همهمه دنيا يكه و تنها بشناسد ... من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم ، كه راز آفتاب گردان و تمام سخاوتهاي عاشقانة اين گل معصوم را بداند ، و ترنم دلپذير هر آهنگ ، هر نجواي كوچك ، برايش يك خاطره مشترك باشد ... او بايد از رنگين كمان چشمان تو ، تشخيص بدهد كه امروز هواي دلت آفتابي است ، يا آن دلي كه من برايش مي ميرم ، سرد و باراني است ... اي بهانه زنده بودنم ، تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم ، كه قلبش بعد از دو بار ديدن تو ، باز هم به ديوانگي و بي پروائي اولين نگاه من بتپد... همانطور عاشق ... همانطور مبهوت وقار و جمال بي مثالت … آيا كسي پيدا خواهد شد ؟ اعاشق تر و از من مهربانتر براي تو… تو را سخاوتمندانه ، به خود خواهم بخشيد ... تو را فقط و فقط به خدا ميسپارم… تو را فقط به قلب عاشقم هديه خواهم داد ... چقدر سخته كه با التماس به اسمون نگاه كني ولي حتي يه ستاره هم نبيني كه بهت اميد بده چقدر سخته كه گل وجودت رو پژمرده ببيني و نتوني كاري براش انجام بدي چقدر سخته كه حس كني اونقدر تنهايي كه براي تسكين دردت، بايد دلت رو لاي دو دستت حصار كني چقدر سخته كه حس كني فاصله ها اونقدر زياده كه حتي براي رسيدن، جرات قدم برداشتن نداشته باشي چقدر سخته كه شمع خاطره هاي كسي رو كه تمناي وجودت هست رو بخواي با نفست خاموش كني ولي جرات نفس كشيدن نداشته باشي چقدر سخته كه پنجره ي ارزوهات جايي باز بشه كه تمام وجودت اونجاس ولي مجبور باشي اونو با چشماي باروني ببندي و خودت بموني و غم وغصه هات چقدر سخته كه اسمون چشمات رو باروني حس كني ولي به خاطر ديني كه به بارونش داري بخواي بگي.... بخواي بگي خداحافظ چقدر سخته....
آمدی ، چه صادقانه آمدی به عشق آمدنت مدتها به انتظار نشسته بودم ،حالا که آمدی انتظارم به سر رسیده و تو فلسفه هفت سین چیست؟ به طور مقدمه باید دانست که عدد "هفت" نزد ایرانیان قدیم مقدس بود و به خاطر ستارگان هفتگانه یعنی « زهره ، مشتری ، عطارد ، زحل ، مریخ ، زمین و خورشید » عدد هفت را گرامی می داشتند. نیاکان ما که زرتشتی بودند ، اعتقاد داشتند که عقل مقدس یعنی " اهورامزدا " که به او "سپند مینو" نیز می گفتند ، شش وزیر بزرگ به نام "امشاسپندان" دارد که یعنی مقدسان جاویدان و این شش امشاسپند با "سپندمینو" تشکیل (هفت سپند) می دهند. در کشورهای مختلف هفت سینهای متفاوتی پهن میشود، حتی در برخی از نقاط ایران و دیگر کشورها به جای هفت سین، هفت شین پهن میکنند، سفره هفت سینی که امروزه بیشتر مرسوم است داری هفت مورد از چیزهای مانند:
![]()

نمیدونم کجاست
چه میکنه
ولی میدونم که ندارمش
هیچ وقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نمیخواستم که تورو تو گم ترینه آرزوهام ببینم
نمیخواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوستت دارم
آخه تو هول و ولای پریشونیا تورو نداشتم
تو گیر و دار
دلتو هیچ
حالمون خوش
ای بی مروت
دیگه دلی میمونه که جور دل کبوتر بطپه که با شما از جون زندگیش بگه؟
بگه که هنوز زنده ست...
هنوز زنده ست...
هنوز زنده ست...
هنوز زنده ست...
هنوز زنده ست...
اگه صدا صدای منه
نفس اگه نفس تو
بذار که اون خوش غیرتاش بدونن
که دل
دل نیست
دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

چه عاشقانه آمدی
آمدی ، چه عاشقانه آمدی ، مرا دیوانه کردی ...
مثل باران آمدی و مرا که همان کویر خشک و بی جان بودم از محبت و عشق سیراب
کردی!
مثل یک پرستوی عاشق آمدی و مرا با خود به دشت عشق و امید بردی ...
آمدی و مرا اسیر کردی ، اسیر آن قلب مهربانت !
بیا که آمدنت امیدها و آرزوهای قلبم را دوباره زنده می کند ، بیا که این دل بی قرار تو
است! ![]()
مرا بیش از این در حسرت عشقت نگذار !
مثل لیلی قصه ها آمدی و مرا مجنون خودت کردی ، آری تو مرا گرفتار خودت کردی !
بیا که دلم هوای با تو بودن را کرده است ، بیا که قلبم تنهای تنهاست و بهانه تو را
میگیرد! ![]()
بیا تا دوباره مرغ عشق در باغ سوخته قلبم آواز عاشقانه اش را شروع به خواندن کند ،
بیا تا لحظه های سرد زندگی ام غروب کند و یک دنیا محبت و عشق در قلبم طلوع کند!
از اینکه آمدی و مرا اسیر خودت کردی پشیمان نباش ، تو را می پرستم ای قبله امیدم!
میخواهم با تو باشم ، با تو و آن عشق پاکت ، میخواهم در آن قلب مهربانت برای
همیشه بمانم !
چه زیبا آمدی و لحظه های پر از غم زندگی ام را عاشقانه کردی!
بیا تا ستاره ها در آسمانند و مهتاب شاهد آمدنت هست!
بیا تا خاکستری که در قلبم هنوز هم پر از گرماست شعله ور شود و تپش قلبم لحظه به
لحظه تندتر شود ! ![]()
را در کنارم خودم میبینم ! بمان با من ، می مانم با تو ، و میخوانیم آواز عاشقی را ....
علت این که هفت سین به راستی هفت سین است ، اشاره به هفت "امشاسپند" است و چون کلمه "سپند" با سین شروع می شده ، روی این اصل به علامت آن هفت مقدس جاودانی ، چیزهائی در نظر گرفته شده که هم با حرف سین شروع شده باشند و هم مورد استفاده مثبت بشر واقع شوند.
عدد هفت در قدیم : مردم بابل عدد هفت را مقدس می شمردند ، طبقات آسمان و زمین و سیارات هفت بوده است ، ایام هفته هفت روز است.
هفت از نظر مذاهب: به عقیده هندیها در آئین برهما انسان هفت بار می میرد .
عروس و داماد باید هفت قدم به اتفاق هم بردارند. هفت قدم جلو رفته و قسم می خورند ، در آئین زرتشت هفت فرشته مقرب وجود دارد. در تورات مذکور است که هفت نر و ماده را با خود برگیر تا نسلی بر جهان بماند.
هفت در آئین مسیح : هفت معجزه ، از 33 معجزه را مسیح در انجیل ذکر کرده است ، در انجیل از هفت روح پلید صحبت شده است ، به نظر فرقه کاتولیک ، هفت نوع شادی و هفت غسل تعمید وجود دارد.
هفت در اسلام: آسمان هفت طبقه دارد . فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را دید که گفتند هفت سال خشکسالی و هفت سال فراوانی می شود. جهنم هفت طبقه دارد . گناهان اصلی هفت عدد است . پیش از اسلام در بین اعراب ، هفت بار طواف دور کعبه مرسوم بوده و در سنت اسلامی نیز چنین است . هفت نفر قاری قرآن معروف بودند ، هفت بار شستن اشیاء ناپاک و قرار گرفتن هفت عضو بدن هنگام نماز نیز مذکور است .
هفت در تصوف : هفت وادی سلوک در تصوف معروف است 1) طلب ، 2)عشق ، 3)معرفت ، 4) استغنا ، 5)توحید ، 6) حیرت ، 7)فنا ، مولوی می گوید:
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
هفت در تاریخ : همراهان داریوش با خود او هفت نفر بودند، در نقش رستم در بالای آرامگاه داریوش ، هفت نقش ملاحظه می شود . جنگهای هفت ساله در زمان لوئی 11 واقع شد. اژدهای هفت سر معروف است . هفت پسر گشتاسب به هفت راهزن تبدیل شدند و هفت خوان رستم و اسفندیار معروف است.
معابد هفت طبقه: در بابل و آشور هر معبدی هفت طبقه داشت و هر طبقه به نام یکی از سیارات و هفت رنگ بود (سرخ ، سیمین، سفید، سیاه، ارغوانی، آبی و سبز). حصار اکباتان هفت دیوار داشت و آرامگاه کورش هفت پله دارد.
سفره هفت سین
· سبزه : نماد خرمی و نو زیستی
· سرکه : نماد شادی ( میوه درخت تاک در ایران میوه شادی خوانده میشد )
· سمنو : نماد خیر و برکت
· سیب : نماد مهر و مهرورزی
· ســیر : نگهبان سفره ( در اکثر فرهنگ های آریائی برای سیر نقش محافظت کننده از شر قائل بودند )
· سماق: نماد مزه زندگی
· سنجد : نماد حیات و بزر حیات
· سپـند : (اسفند)
در سفره مرسوم است، میوه، گل، شیرینیهای سنتی، ماهی قرمز، سبزی خوردن، کتاب آسمانی، دیوان شاعران و اینه قرار دهند . عیدتون مبارک امیدوارم سال خوب وخوشی داشته باشین و ۱۰۰ سال به این سالا
"دوستت دارم"
چقدر دلم برايت تنگ شده
آنقدر که فقط نام زيباي تو در آن جاي مي گيرد
عزيز من ، قلب من
اي کاش مي شد اشک هاي توفاني ام را قطره قطره جمع کرد
تا تو در درياي غم آلود آن غروب چشمانم را نظاره کني
اي کاش مي شد فقط يک بار
فرياد بزنم
دوستت دارم
و تو صدايم را مي شنيدي
نمي دانم چطور ، کجا و چگونه بايد به تو برسم؟
اي کاش به جاي عکس زيبايت
وجود نازنينت پيش رويم بود
و حرف هاي نا گفته ام را مي شنيدی
به راستي که تو اولين عشق راستينم هستي
شايد در گذشته هرگز اينچنين عاشق نشده بودم
اما؛
حال خوب مي دانم که فقط با شنيدن نام زيبايت
چشمانم بي اختيار مي بارد
اي اميد آخرينم
بدان که هر روز ، هر ساعت و هر لحظه
به در گاه آفريدگار تو دعا مي کنم
تا فقط يک بار بتوانم
چشمانم را زنداني نگاهت کنم


| Design By : Night Skin |

